تبليغاتX
نام من هیچکس
 

 

شاید

       مردن

حدیث رویشی برای دیگری،

                                     باشد

بخشی از شعر زنده یاد آل یوسف از کتاب وقتی دستم به خورشید نمی رسد

حمید آل یوسف درگذشت.

از زمین درگذشت. به آسمانها رسید و پرواز را آغاز کرد.

این آخرین مطلب این وبلاگ است.

این ضایعه را به همه دوستان و آشنایان این دوست صدیق صمیمانه تسلیت می گویم.

احسان عمرانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:28  توسط حمید آل یوسف  | 

 

(۱)

 

تازه اول همین راه بود

سوار یک مداد سفید

تا انتهای نقاشی های خط دار پا کشید

....................

تازه همین اول بود

همین اول

گیس های اسب دفتر نقاشی را بریده بودند

"داوینچی" هم تازه همین اول بود

توی کوچه پا گرفته و

دنبال خط می گشت،

از اتفاق همین امروز

زهره هم نمی شناسد که همین نیستم

یا اگر می دانست تمامی "داوینچی" ها

عاشق یک خط ساحل نمی شدند

سه در چار بود

ساکش روی دنیا انداخت و

تازه کفش ها، که لنگ لنگ دل بالا خوابیده بودند و

سراغی از خط ماه نباشد

....................

سه در چار بودند

زهره دفترش پر از امضای نقطه های آخر سال کرد

و این تازه اول همین راه بود

(۲)

 

تازه اول راه بود

ممکن نیست همین هم باشد

چیزی نباشد که بشود نوشت، چیزی هست

حتی شاید

این را چپکی دست بگریم

چه اشکالی دارد سرم را وارونه توی کلاهم بگذارم

یک رو بخوابم تا مثل خودم باشد

آقا...؟

اصلاً چرا شما از آن ور دنیا، دنیا که آمدی مرا صدا کردی!؟

ممکن نیست مادرت باشم

من تازه مترو را با یک استکان هوا جویده ام

"وای ساعت یک ربع به هفت

کفش هایم هنوز خوابند"

....................

تازه خواب را مثل همین فردا فراموش کردم

باز هم همان روز و همان خط خطی ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:45  توسط حمید آل یوسف  | 

 

 

 

متأسفانه برای خودم متأسفم

کنار دست تلفن همراهم کمی به حال و روزم

                                        ریختم

                                              بخندم

 

انصاف را رعایت کنید

چارلی چاپلین بیرون از روزها پهن شده

کاریکاتور چند در چندم را درجنازه بازار بساط کرده

توی زیر زمین شهر خودمان، آره

توجیه نامه مزخرف منِ مادر مرده را می فروشد به دختر کبریت فروش همین حوالی که

کفش ام لنگ به لنگ برایم بندری می رقصد کنار همین گوشه ی پت و پهن شده که می افتد

متأسفم که... خودم زیر خط منفی چرت می زنم

بلندی بلند نیست دستی به آسمان دراز کنم

کمی برای فردا، حالم برای دیروز یا فردا بد بود

بوی ادکلن کافور نشان افتاده توی هشتی بند بهم بافته آقای عقل کل

همانجا که بوی گندِ گندزاده شناسنامه ترشیده من هوا می خورد

سراغ خودم نبودم که بگیرم/...

                            اصلاً به ما چه... !

به تازگی کفش هایم زبان درازی یاد گرفته اند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:21  توسط حمید آل یوسف  | 

 

[کاری بکار من نداشته باشی]

هی انگشت اشاره ام را می جوم

من از خودم سیر بیرون نیامدم که توی تصمیم کبری خیس نشوم

چند وقت می خواستم دق مرگ شوم!!!

از پرت... پرت شده ی پنیر کلاغ دم بریده

اصلا به من چه هی دق مرگ می شوم؟

بوی گرم تازه فاضلاب می دهم کنار پرت خیابان!

کاری به کار من نداشته باشید

که التماس کدام مار مولک دم نرقصیده کنم

لنگ بالا ... لنگ پایین نخورده مست بشوم

کنارم راه راه نیفتید/ راه نروید

سطل های زباله را پست تمام اتاق ها نکنید

دوره گرد نیستم ... دیوارنه بفروشم

شعرهایم/ کجای اتاق آتش بازی راه انداخته اند؟

لطفا مرا خبر کنید.

...

کاری به کار من نداشته باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 12:28  توسط حمید آل یوسف  | 

هی گیس بریده

تنگ تنگ کدوم بغل لولیده نفس خیس می کنی؟

هی ... قدم می روم

چسبانده کم می کنی؟

پیچ همه ی نوبت گرفته ی ایستگاه آخر شهر رو به شماره می اندازی

آشغالها را نمی شمارم رادیکال. چند نقطه باز کن

طاقچه بالا می فروشی!؟

لازم نیست سجاده آب بکشی

شماره شماره خودت را تبرئه کنی

پس تکلیف شماره بندهای بی سلول چه؟

شماره شماره خط تمام کیوسک های تلفن اونور دنیا نبودی

که سرخاب حواله جوکر بیچاره کنی

چسبان چسبان پارکینگ های فدایت شوم را فتح می کنی

گیس بریده ... / حواست باشد حوالی لبت جای پای سیگار نماند.

                                                                خوشحال نشود

                                                                 قند دلش آب سرریز کند

بی پدر! 

مهر حلبی آباد این ور کوچه علی چپ هنوز خیسه

اعلامیه ساز بزن بندری بیا

کمی بلرزان

پارتی های خوش به حالت شده

تن هر چی مادر بزرگو توی چار دیواری زیر خاکش یاد بندر انداخته

تا ده شماره بشمار خیالت تخت تخت

شهر خدا. رو درشکه سواره

خیال نکنی پاپا نوئل خواستگارت شده

احتیاجی به بیدار کردن حضرت حافظ نداری

خودتو کمی جفت و جور بپیچ و بنویس

                                         پاپس نکش

خط سرمه ای تو همیشه آزاده

چشمکش با من !!!!

........

هی .... چی شده

امروز برایت ننوشتم تا گوشه چادرت وصله کنی!؟

خسته که بیفتم کنار گوشه ی چشمانت

تازه

تنگ تنگ دلم برای سرمه ات باز است

چشمکش با من...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:0  توسط حمید آل یوسف  | 

یک حادثه بایدبخندد

که تودورپیراهن ات دریابکشی

یامن...... درلبهایت

انارآویزان کنم

ده جاده شعردر تو گم بروم

وکفشهایم ادای

سگ های تابستان رادربیاورند

*********

بی تو...

کفش هامرده اند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 8:29  توسط حمید آل یوسف  | 

 

۱)

اشكال ندارداسمت  «چيز» باشد

كنارپاساژهاي تودرتوي تو

همين چشم راست خيابانت ، نه

بنظرم آن يكي ...، ولش كن

اصلا چه فرقي مي كند؟

تازه...،پشت ويترين بالا بلندي بودي

كه پرت بشوي هول وهو...

ومن پس بيفتم كنار خودم.

آره: ‌‍‍‌فردا دوشنبه بازار بود كه ديدمت

يك جعبه زلزله قرضي هديه كردي ومن

اتفاق ساده ي هزار ريشتري را رقصيدم

احتمالا درمقياس كرشمه بود

چندمغازه ي امسال را آباد كردي

تازه پشت ويتريني بودي

هرساعت يك ربع به نيم برگردم

اشكال ندارد اسمت  «چيز»  باشد

 

 

2)

زنگ، .../ ... گ

صبر

كمي صبر

حالتت تغيرنكند

تازه ست، اول اين قصه

اخم نكني

نه آهنگ جديد...

نيست ونمي تواند باشد

كه شايد مثال نوشتۀ نت بندي، ازجريان افتاده

آخرين خيابان بانام مستعار

[خواهرفاطام ازكليساهاي مصرفي]

 

بازنويس:

ديوانۀ تازه به دوران رسيده

خودش خم شدۀ جرايد.

من ديوانه!

توديوانه!

صبركن

اثرات جنگ جهاني  ÷ بربوسه

ما ديوانه...! 

جمع كه ببندي جواب آخرين معادله

                                           همه ديوانه.

اشكال كار اين است

عادت كه برده باشي

بامجوز،

ديوانه با آهنگ مي شوي

ودختر هزاربوسۀ اتاق خيابان

پز اندام چوب كبريتي مي دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:23  توسط حمید آل یوسف  | 

يك خط گوشه ارتعاش نگاهت بازكن

 

خيلي، ساده نباش

 

نخواستي كنج خيابان دفترت

 

بغل دست خط خداحافظ خسته ممتدسئوالم

 

تا يك قدمي ، يك گوشه بادام چشمانت

 

رسم عبورآزاد كوچه را رسم كن

 

گلوبندم پشت دورچين نفس ا ت بيدار كند

 

؟ آي... ،آه... گلو بند

 

گلوگاه تمام نرفته خطوط جاده دفترت

 

ميان نشده ترافيك كال بادامگاه حضورت

 

شكلي ازاوج بن بست هاي مرده ترسيم كن

 

يادم...باش

 

خيلي فكرنكن

 

توتمام تمامي ام را ساده خداحافظي كن

 

نكندگلوبندم

 

كسي يواشكي گوشه نگاهت خطي بازكند

 

عبور روي پشت بام آخرمن

 

عاشق نشستن فال ساده

 

پشت دورچين نفس ات خواب بيفتم

 

يادت هست....

 

كمي فكركن/ نكند....

 

نكند سبك شوي

 

پربگيري،پرشوي

 

يك باغ انار،چندخوشه انگوربه خيال كسي بيفتي

 

تازه دارم ميترسم

 

كسي گوشه نگاهت آرام آرام

 

حواسم ام را

 

اهرم/تابستان87

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:18  توسط حمید آل یوسف  | 

 

درود

همیشه شاید فرصتی برای دلنوشته های دلتنگ که از خود تو هم خسته و دلتنگ شده باشد نباشد.

نام ... ندارم. نام من هیچکس.

حتی برای غربت و انزوای لحظه ها...

یادم هست که دلیلی برای آمدنم نبود اما...

آوردن ام.

آویزان افتادم...

تمام خود را فریاد کردم...

و آویزان افتاده تمام جیغهای مرا خندیدند!

تازه عادت کردم...

خودم را برای مثبتهای دیگران منها کنم.

 

 

سلام عسلکم:

هرگز نخواستم بی تو تردیدی باشم برای دمی از عسل خنده هایت.چیزی نگفتم که مرا بیش از این از تبسم نگاهت به دور بیندازد.شاید اکنون تو (از نظر انبوه کسان)این باشد.اما به وضوح می دانم که تو هرآنچه را که بدان مشوش ترم درک می کنی.

عسلکم:

تندی های زمان را به عظیم ترین نگاهت ببخش.ببخش که اینان اینگونه اند اما تو نباش،تو نباش/ عزیزم برای تمام لحظه هایم آنگاه که عزم برای آمدن به سوی دیده ات جزم می کنم.دمادم منتظر توصیف حضورت هستم.

بردیگران ببخش تا درکشان بر دست پنبه گونه ات خدشه وارد نکند.

امروزه هر کسی به نحوی دلگیری های با انجمن عقلی خود دارد/خرده نگیر.

عسلم:

باش تا انتظار دیدار عسلکی مسافرگونه برای تمام همانندی های من و تو.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:51  توسط حمید آل یوسف  |